روابط پیچیده سردار مقتدر با بزرگان ماسال و شاندرمن

داداش بیگ و قلی بیگ-نهضت جنگ در تالش

علی ماسالی

این تصویر به احتمال زیاد در سالهای دهه دوم قرن حاضر و قبل از جنگ جهانی دوم گرفته شده است. تصویری قدیمی از “داداش بیگ وزیری” ( دَدَش بیگ-پدر مرحوم پرویز وزیری) به اتفاق مرحوم “قلی بیگ” نیای خاندان اسدی ماسال گرفته بودند. در این تصویر شخصی که در پشت سر ایستاده مرحوم “قلی بیگ” پدر بزرگ آقای سعادتقلی اسدی و مرحوم رضا اسدی است و دو نفر نشسته دست راست بیننده “داداش بیگ وزیری” و دیگری برادر خانمش می باشند. هر دوی داداش بیگ و قلی بیگ در دو مقطع مختلف زمانی قرار بود بدستور سردار مقتدر در دریای رضوانشهر انداخته و غرق شوند که مرحوم کربلائی یعقوب بیگ پدر حاج انامقلی ماسالی آنها را از دست سردار مقتدر نجات داده بود، البته اصل ماجری غضب سردار داستان جداگانه ای که در ادامه مخترصی در خصوص آن توضیح خواهم داد.

همانطورکه گفته شد سردار مقتدر به علتی قلی بیگ اسدی و داداش بیگ وزیری را در سالهای حیات نهضت جنگل زندانی نموده بود و قصد داشت که هردوی آنها را با گذاشتن سنگی بزرگ روی سینه هایشان در دریا غرق نماید، اما مرحوم پدر بزرگم یعقوب بیگ که متوجه قضیه شد، چه با خواهش و چه از روی مصلحت اندیشی و کمی هم با تهدید آنها را از دست سردار مقتدر نجات داد.

به نقل اکثر اهالی و سالمندان ماسال، قلی بیگ نیای خاندان اسدی ماسال آدمی بزن بهادر، قلدر، حرف نخور،کله شق و نترس بوده، حرف درشت کسی را تحمل نمی­کرد و زیر بار حرف زور نمی­رفت، اما سردار مقتدر که حاکم تالشدولاب بوده و هنوز به حکومت توالش دست نیافته بود به علت داشتن شخصیت زیاده خواه، خود محور و جاه طلب و به تقلید از سردار امجد ،عادت نموده بود که در امور جاری ولایات مجاور بویژه ماسال دخالت نماید، بطوریکه اعتنائی به حکومت ماسال و شاندرمن نداشت.

وی یکبار قلی بیگ را تهدید می­کند که او را بخاطر دخالت بیجا در امور ملکی دوتن از از اهالی ماسال که موجب شده بود تا شکایت یکی از آنها بگوش سردار مقتدر برسد، به مجازات سنگین خواهد رساند، این پیام برای قلی بیگ گران تمام شده و پاسخش را به تندی داد. گفته می­شود که قلی بیگ در تیراندازی مهارت زیادی داشته و یک سکه پرتاپ شده در هوا را می­زد به همین خاطر او نیز سردار را تهدید کرده و خطاب به او می­گوید که شما زیاد به تفنگچیان و نگهبانان منزلت غره نشو، من اگر میل کشتنت را داشته باشم می­توانم ترا در حالی که در بستر همسرت خوابیده ای بکشم.

رد و بدل شدن اینگونه پیام ها سردار را برآن داشت تا در فرصتی مناسب او را دستگیرکرده و تاوان جسارت هایش را پس بدهد، از طرف دیگر چون از کله خرابی قلی بیگ اطلاع داشت، مدام در تشویش و نگرانی بسر می­برد و بر تعداد نگهبان­ان منزلش افزوده بود. پس از گذشت یکسال از این ماجرا سرانجام سردار قلی بیگ را به صلح و اصلاح فرا می­خواند و همراه با خلعتی پیام می فرستد که با تحقیقاتی که نموده ام متوجه شدم که در آن اختلافات حق با شما بوده و من ندانسته برای شما عصبانی شده بودم، از این رو این خلعت که را که نشانه دوستی بین ماست برای شما ارسال می نمایم و شما را برای آشتی و صرف نهار به منزلم دعوت می­کنم (این از شگردهای سردار مقتدر بود که اگر با تهدید حریف کسی نمی­شد از در دوستی و اصلاح درآمده و سپس در فرصتنی مناسب به وی ضربه می­زد). متاسفانه قلی بیگ با آنهمه قلدری و کله شقی که داشت آدمی زود باور بود و­ هر کسی که برای اصلاح و دوستی پیش قدم می­شد، از وی جواب منفی دریافت نمی کرد. به همین خاطر نیز در موعد تعیین شده به منزل سردار می­رود. سردار پس از خوش آمد گوئی و صرف غذا به بهانه دستشوئی از سالن پذیرائی خود بیرون می­رود، که در همین حین ناگهان نگهبانان او بر سر قلی بیگ ریخته و دست و پاهای او را بسته و در بیرون منزل در اطاقکی که بازداشتگاه سردار بوده زندانی می کنند و در ادامه قصد داشتند کسی متوجه بشود به ساحل دریا برده در چند کیلومتری ساحل با گذاشتن سنگ بزرگی روی سینه اش غرق نمایند تا بعدها حتی اثری از جنازه اش پیدا نشود.

در آن زمان داداش بیگ وزیری نماینده سردار در شاندرمن بود و در دستگاه سردار مقتدر رفت و آمد داشت. وی چون سالها بوده دوستی عمیقی با قلی بیگ داشته پس از اطلاع ازاین موضوع، تمام سعی خود را برای آزادی قلی بیگ انجام می دهد اما موفق به اینکار نمی شود. اما از آنجایی که جرم قلی بیگ در ارتباط با کمک به نهضت جنگل نبوده و دستگیری وی در رابطه با یک تصفیه حساب شخصی میتواند باشد، پیش خود محاسبه نمود که آزادی قلی بیگ از دست سردار، جز بدست یعقوب بیگ نیای خاندان ماسالی از کسی دیگری ساخته نیست، زیرا در آن مقطع زمانی یعقوب بیگ تنها کسی بود که می­توانست موازنه سردار مقتدر را در این ناحیه بهم ریزد و از طرف دیگر سردار مقتدر نسبت به یعقوب بیگ بخاطر یک رنگی و بی­ریائیش، علاقه زیادی نشان می­داد و و از این رو در اجابت خواسته هایش نیز دریغ نداشت.

بدین جهت داداش بیگ به نزد یعقوب بیگ رفته و ماجرای قلی بیگ را برای او تعریف کرده و تاکید می کند که اگر کار را به امروز و فردا موکول نماید سردار بطور حتم او را خواهد کشت. بنابراین یعقوب نیز به اتفاق داداش بیگ بی درنگ خود را به پونل نزد سردار مقتدر رسانده و از وی می خواهد که قلی بیگ را آزاد سازد. سردار در ابتدا تمایلی به آزادی قلی بیگ نداشت، اما سرانجام با صحبت ها و نصایح و مصلحت اندیشی یعقوب بیگ که به او گفته بود اینکار برایش بد فرجام خواهد شد و مردم منطقه را علیه سردار بد بین ساخته و برخواهید انگیخت و بجز این هیچ گونه سود دیگری برایش در برنخواهد داشت، راضی به آزادی قلی بیگ شد. اما گفته می شود که چندی بعد داداش بیگ با اینکه نماینده سردار مقتدر در شاندرمن بوده به عللی که هنوز برای کسی مشخص نیست مورد غضب سردار مقتدر قرار گرفته و زندانی می­شود و گفته شده که احتمال کشته شدنش نیز زیاد بوده است اما این بار نیز یعقوب بیگ از ماجرا مطلع شده وسبب آزادی وی گردید. گویا یعقوب به سردار گفته بود این کار شما درست نیست که هرگاه قصد کنید یکی از بزرگان منطقه را بخاطر امری موهوم دستگیر کرده و تهدید به قتل نمائید، چه بسا فردا پس فردا نوبت به من برسد و دستور دستگیری مرا صادر کنید، ولی در یکی از این دستگیری ها به مشکل برخواهید خورد هرچند که شما حکومت ناحیه تالش دولاب را در اختیار دارید اما منطقه ماسال و شاندرمن برای خود دارای حکومت مستقلی است که نباید به امور این نواحی دخالت کنید. زیرا این دخالت ها سبب درگیری شما با مردم منطقه خواهد شد.

هشت الی ده سال بعد سردار مقتدر در سال ۱۲۹۲ حکومت سراسر تالش را در دست گرفت و در سال ۱۲۹۳ نیز برای مقابله با نهضت جنگل حکومت فومنات را نیز بر حکومتش افزودند اما با اینهمه تا مادامی که در قید حیات بوده در امور داخلی ماسال و شاندرمن هیچگاه دخالت نمی­کرد مگر در اموریکه مربوط به نهضت جنگل می شد .

در تصویر زیر نامه ای از سردار مقتدر به قلی بیگ رو می توانید مشاهده نمایید:

نامه سردار مقتدر به قلی بیگ

متن نامه:

۲-۲ شهر جمادی الثانی ۱۳۳۷ هجری قمری

مقرب الخاقان کربلائی قلی بیگ زاده عمره

پریروز شرحی منباب گفتگوی ملکی جناب مستطاب آقای سید اسدالله دامت افاضته و آقای میرزا محمد علی مغازه بشما نوشته ام وحالا میرزا بخشعلی نزد اینجانب آمده لازم بود مجدداً بشما بنویسم، ملک را که بتصرف جناب آقا داده اید ، فقره محصول ناحیه چون مقداری مشهدی بخشعلی داده است بالحال میرزا محمدعلی و خودش آمده و مدعی است نباید خسارت بکشد. از بیست روز الی یک ماه مهلت بدهید و سند آزاد بگیرید، چنانچه طرف را حاضر نکرده از عهده برآید. و در این باب که بشما پریروز زحمت دادم گمان نمیکردم مجدداً بمن دردسر بدهید. بطوریکه اظهار شده معلوم میدارد فکر نمیکردم تا پهلوی خانه اش و …. دیگر جناب آقای جعفر خان آنجا مطالباتی دارد که صورت آنرا برای پسر خود وجه الله خان داده است. البته مطالبات او را ….. برسان. در امورات جناب جعفر خان بدهم. وقتی همراهی نکردید …. حسن از شماست البته بی نتیجه نخواهد بود . نصرالله خان امیر مقتدر

سردار مقتدر در ابتدای نامه خود به قلی بیگ از سید اسدالله نام برده است که وی نیای خاندان سجادی گیلوان است که پسرش سید مظفر سجادی و فرزندان او سیدعلی آقا و سید احمد سجادی بودند که اکنون سید عباس سجادی فرزند سید احمد سجادی در شبکه دو برنامه نیستان را اجرا می­کند و مشاور وزیر ارشاد نیز هستند. سید علی آقا سجادی که روحانی بوده در دهه پنجاه در گیلوان مشغول بازدید کندوی عسل بوده که با نیش زنبور عسل در سوراخ بینی دچار سکته قلبی می شود.

Be Sociable, Share!

9 دیدگاه برای “روابط پیچیده سردار مقتدر با بزرگان ماسال و شاندرمن

  1. باسپاس داستان بسیار جالبی بود و با پوزش از نوادگان قلی بیگ و ماهم داستانها بسیاری درباره بسیاری از بیگها شنیده ایم و شنیده بودیم که هرکدام از این بیگ ها در منطقه خود حکومتی داشتند یا داستانهایی از فلک کردن ویاکنده کردن کسان ورعایا که زیاد در داستانها بگوش می خورد در زیر زمین های مخوف توسط زور مداران بی انصاف صورت می گرفته

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.